مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
235
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
براى غسل جمعه بگرمابه اندر شد . چون از گرمابه بدرآمد ، آئينه دلاك را گرفته ، صورت خود مشاهده كرد و صلوات بر پيغمبر خدا فرستاد . پس از آن بريش خويش نظر كرد . ديد كه سفيدى آن بسياهى غلبه كرده . محزون شد و مرگ را بخاطر آورد . زن بازرگان هم وقت خانه آمدن او را ميدانست . برخاسته ، غسل كرد و خود را از براى شوهر بياراست . پس شمس الدين به خانه درآمد . زن گفت : مسائك بالخير . 16 بازرگان گفت : خيرى نمىبينم . پس از آن زن ، كنيزك را بآوردن سفره بفرمود . چون طعام حاضر آمد ، شمس الدين خوردنى نخورد و روى از سفره بگردانيد . زن گفت : سبب اعراض تو چيست و از بهرچه محزونى ؟ شمس الدين گفت : سبب حزن من تو هستى . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب دويست و چهل و نهم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، شمس الدين با زن خود گفت : سبب حزن من تو هستى . زن گفت : چه روى داده كه سبب حزن تو من گشتهام ؟ شمس الدين گفت : امروز چون دكان بگشودم ، هركدام از بازرگانان را ديدم كه يك پسر و دو پسر و بيشتر دارند . بجاى پدران در دكان نشستهاند . و تو در شب نخست ، مرا سوگند بدادى كه من جز تو زن نگيرم و كنيزك حبشى يا رومى نيز نياورم و يك شب از تو دور نخسبم . من نيز خلاف سوگند نكردم و چندين با تو بسر بردم . و اكنون دانستهام كه تو عقيم و نازاد هستى . زن گفت : نه چنين است . بلكه جرم از تست . پس تاجر ، آن شب را بروز آورده ، صبح برخاست و از سرزنش زنش پشيمان بود . و زن نيز از سرزنش شوهر ، بندامت اندر بود . چون بازرگان ببازار عطارها درآمد ، از عطارى پرسيد : داروئى كه بيضه را سخت كند ، دارى يا نه ؟ عطار گفت : داشتم . اكنون تمام گشته . از همسايه بازپرس . پس بازرگان ، دكهها همىگرديد و دارو همىپرسيد . تا اينكه همهء